کانون حقوق بشر ایران، پنجشنبه ۲۴ اردیبشهتماه ۱۴۰۵ – وحید بنیعامریان، زندانی سیاسی متولد ۱۳۷۱ و اهل سنقر، یکی از شش زندانی سیاسی از اعضای مجاهدین خلق بود که پس از ماهها بازداشت، شکنجه و محاکمه در پروندهای مشترک، در زندان قزلحصار کرج اعدام شد. او فارغالتحصیل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر تهران و دارای مدرک فوقلیسانس مدیریت بود. اکنون نامه وداع او با مادرش که از داخل زندان نوشته شده، تصویری از وضعیت روحی، باورهای سیاسی و شرایط بازداشت و شکنجه او ارائه میدهد.

بازداشت، شکنجه و صدور حکم اعدام برای وحید بنیعامریان
وحید بنیعامریان روز اول دیماه ۱۴۰۲ بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد. منابع مطلع میگویند او در دوران بازداشت تحت شکنجه و بازجوییهای شدید قرار داشت.
شدت شکنجهها به حدی بود که هنگام انتقال او به بند عمومی اوین، مسئولان زندان از او تعهد کتبی گرفتند که آثار شکنجه مربوط به پیش از ورودش به بند عمومی بوده است.
پرونده او همراه با محمد تقوی، بابک علیپور، پویا قبادی، شاهرخ دانشورکار و ابوالحسن منتظر در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری بررسی شد و هر شش زندانی سیاسی به اعدام محکوم شدند.
آغاز نامه؛ سخن از مرگ و صف اعدام
وحید بنیعامریان نامه خود را با اشاره به اعدام «بهروز و مهدی» آغاز میکند و از قرار گرفتن خود و همبندیهایش در صف اعدام مینویسد:

نگاه وحید بنیعامریان به مرگ و زندگی
وحید بنیعامریان در ادامه، مرگ را بخشی از سرنوشت انسانی و زندگی را میدان آزمایش توصیف میکند:
در ادامه، او مادرش را مخاطب قرار میدهد و از نقش او در شکلگیری باورهای اعتقادیاش سخن میگوید:
«بله مامان جان تو این آیهها رو خوب میشناسی و بارها برام خوندی و یاد دادی. ایدئولوژی ما پاسخ روشنی به مسئله مرگ دارد و قرآن و نهجالبلاغه رو که باز کنیم و تاریخ انبیاء و امامها روکه بشنویم پر است از یادآوری معنا و فلسفه پرشکوه زندگی پس فقط باید به حقیقت خاشعانه گردن بگذاریم.

خاطرات کودکی و ریشههای حساسیت اجتماعی
وحید بنیعامریان در بخش دیگری از نامه، به دوران کودکی و تجربه مواجهه با فقر اشاره میکند:
ولی آزمون من و ما چیه تو این زندگی؟ بذار برگردم به دوران کودکی زمانی که فقر همکلاسیهام وجدان کودکانه ام رو آزرده میکرد و روزی از تو خواستم که کفشی که از حاج بابا برام خریده بودی رو به کفش سادهتر عوض کنی چرا که نگاههای مظلومانه و حسرتبار شریفی و محمدی و کرمی را با کفشای پاره و لباسهای مندرس شان روی خودم حس میکردم و این درد من رو با اونها پیوند میداد تو درخواستم رو پذیرفتی و کفش سادهتری برام خریدی و من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه میگرفتم در کیفم میگذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا به حال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.
ورود به سیاست و جستوجوی پاسخ
وحید بنیعامریان سپس توضیح میدهد که چگونه در مسیر فعالیت سیاسی قرار گرفت:
اما با همهی اذیتهایی که یک فرزند برای مادرش داره بالاخره بزرگ شدم و پا در جامعه ای گذاشتم تا حالا دردهای بیشتری رو میدیدم و ریشهی اون دردها رو باید میشناختم همزمان که روح جوانم آزرده دیدن دردهای همنوعان تحت ستمم بود به دنبال پیدا کردن معنای زندگی بودم زندگی چه میتونست باشه؟ درس خوندن و دانشگاه رفتن و شغلی دست و پا کردن و ازدواج کردن و چهبسا خدمتی به جامعه کردن؟ این شرافتمندانهترین و تجویز شدنیتر نوع زندگی بود که به خصوص در دسترس من بود به صفت دانشآموزی که از قضا درسش هم بد نبود اما کارتن خوابها و دستفروشها و میلیونها خانواده ای که زیر خط فقرند و صدها هزار جوانی که معتاد میشن و میلیونها استعدادی که پرپر میشن و تبعیض و سرکوب زنان چه؟ آیا همچون دوران کودکی میشد با لقمهای نان از سفره خود زدن یا کفشی سادهتر پوشیدن برای تسکین وجدان مسئله رو حل کرد؟
او در ادامه مینویسد:
بله من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم. وادی که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفتخطش رو با شرافت میانه ای نبود و باید هوشیار میبودم و در جستوجوی راه درست به بیراههها در نمی غلتیدم.

اشاره به خاوران و زندانیان اعدامشده
وحید بنیعامریان سپس از زندانیان اعدامشده دهه شصت و خاوران یاد میکند:
در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرتطلبی و دودوزهبازی بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود من بینام و نشانهای خاوران را بازخوانی کرده بودم امثال معصومه دوست تو و منصور و سی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار اونها رو میشناختم انگار پیوندی ناگسستنی میان من و اونها برقرار شده بود انگار در لحظههای قبل از اعدام میفهمیدم که به چه میاندیشیدهاند و چه اشتیاقی داشتهاند.
او در ادامه مینویسد:
به یکباره همهی آنچه که برام معما بودند از دلیل زندان بابا و اخراج او از مدرسه تا ترس و یاس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم همه اینها که میگویم یکدفعه و آنی نبود سالها طول کشید صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت مردم آنقدر حساس نبود و خودخواهیم اونقدر کم نبود که با یکبار دیدن فقر و درد و تبعیض و یکبار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم نه یکبار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده میشد تا از خودخواهی هایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنجها و فراقها و صد البته پرشور و زیبا از آن جهت زیبا که انسانیت خودت را از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته میبینی و آزاد و رها میشوی و با برادران و خواهرانی هم آرمان و همجنس خودت پیوند پیدا میکنی و هر روز جلوههای زیبایی از شرف و انسانیت رو میبینی که هیچوقت در زندگی عافیت طلبانه نمیتونستی پیداشون کنی
شکنجه، انفرادی و فشار بازجویان
وحید بنیعامریان در بخش دیگری از نامه، به بازجوییها و فشارهای وزارت اطلاعات اشاره میکند:

وحید بنیعامریان در ادامه از روزهای انفرادی و دوری از خانواده مینویسد:
راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بوده ام بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمیدانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را میگویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گستره ی تمام کودکان یتیم بینوا تمام مادران داغدار تمام زنان سرکوبشده تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است
دفاع از انتخاب سیاسی و درخواست آخر از مادر
او در ادامه، از انتخاب خود دفاع میکند و مینویسد:
مامان جان من معنای زندگی را در شوریدن علیه ظلم در فدا کردن خود در راه آرمان آزادی و عدالت پیدا کردم و معنای حرفهایی که میزنم رو خوب فهم کردم چون من در فضای مجاهدین تنفس کردم و از میان چندین بار دستگیری صدها روز انفرادی بازجویی و شکنجه صدها بار راهی که انتخاب کردم رو بازبینی کرده و به حقانیتش ایمان آوردم کسی که با مجاهدین آشنا شده و مناسبات انسانی اش رو لمس کرد دیگر آدم سابق نمیشود.
او سپس خطاب به مادرش مینویسد:
بدان که ایستادگی تو و صبر و استقامت تو در این مسیر به عنوان یک مادر بخشی از مبارزه ما علیه ظلم و ستم است وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ و خدا شنوا و دانای به دلهای ماست این را بدان که روزی ما در این دنیا از هم جدا خواهیم شد و یکی از ما زودتر از دیگری اما مهم است که زندگیمان را چگونه گذرانده باشیم و به آزمایشهای اون چگونه پاسخ داده باشیم و امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظارهگر من و توست.
دعای آخر پیش از اعدام
در پایان نامه، وحید بنیعامریان از مادرش میخواهد برای او دعا کند:
از تو میخواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیده مان با مسعود و مریم و با خدای خود بستهام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همهی برادران و خواهرانی که حالا به اندازهی شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذرهای سستی در گام هام ایجاد نشه.
او در آخرین جملات نامه نیز برای مادرش دعا میکند:
من هم برای تو دعا میکنم که همانگونه که محکم ایستادهای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو به خاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابانها و زندانها به شهادت رساندند تنها به جرم حقخواهی. برای تو دعا میکنم که همچون مادری که داستانش رو به نقل از مولوی برات خوندم دین و ایمانت رو در برابر این دژخیمان محکم نگهداری. از خدا میخوام هر آنچه که خیره برای خلقمون رقم بزنه و چه افتخاری بالاتر از اینکه من و تو بهای این درد و رنج را بپردازیم و در سرنوشت خیر خلق مون اثرگذار بوده باشیم
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما




